|
اولادنا اکبادنا
|
دلم نیامد بروم. کار من شرکت در جلسه کت و شلواری ها نیست. عمار و مجتبی رفتند و گفتند و برخاستند. آنچه از دیروز برایم رسوب ذهنی گذاشته پرزنت موفق این دو سرباز امام هادی روحی له الفدا بوده در میان افکار فسیلی سیستم فلج کت و شلواری ها... الحمدلله و ماشاءالله ولاحول ولا قوه الا باالله ...
اینکه در کشور امام زمان روحی له فدا بعد از هزارو چندصد سال، "مجموعه ای" پی برده اند که دست در دست همدیگر می توانند "همایش جامعه کبیره" برگزار کنند و عزم کرده اند که بشود، خیلی خاطره برانگیز است. شاید سنگ بنای اتفاقی است که سیصدو سیزده سال پس از ما و مرگ ما، این دانه های کوچک برف بهمنی از سفیدی باشد و خانه سیاهی را ویران کند. وای که اگر بشود...
اینکه درکشور امام زمان روحی فداه اینقدر دیر... بگذریم! حتما کارهای واجب تری مثل ... مثل... آّهان! مثل اختلاس وجود داشته است. دنیاست دیگر!! مشغول به چیزی میکند که درد تو نیست. رهاکنیم این حرفهای کدر را... هرچه بود و هرچه هست ، همه را رهاکنیم به صاحبانش.
لذت ببریم از تصور کنگره ای که مبنای آن طواف دور کعبه ی "جامعه کبیره" است. السلام علیکم یا اهل بیت نبوه و موضع الرساله و مختلف الملائکه و مهبط الوحی ... وای که اگر امام زمان روحی فداه بخواهد و بشود... وای اگر بشود...!
آن به آن!
ثانیه به ثانیه!
دقیقه به دقیقه!
ساعت به ساعت!
روز به روز!
هفته به هفته!
ماه به ماه!
فصل به فصل!
سال به سال!
داغ به داغ...
لاله ام و دارم تمام می شوم...
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین علیه السلام
چشمش لیز می خورد. وقتی می خواست نگاه کنه تمرکزش یهویی به هم می ریخت و چشمش لیز میخورد رو زمین. نگاهش دائما از بالا به پائین سر می خورد. عین خاطرخواههایی که کم رو و خجالتی اند. گفتم: بشین. به پشت سرش نگاه کرد و وقتی دید صندلی پشت سرش بوده و چند دقیقه است سرپا بوده. انگار خجالت کشید. انگار در حالی که سرپا می شاشیده! یکی ناغافل دیده و بهش تشر زده که...الاغ! بشین!
اما من اون حرف رو از سر محبت بهش گفتم: آقای امیری بشین...چرا سرپایی؟
نشست. نفس عمیق کشید. گفت: "مشدی! من جانباز هفتاد درصدم. اگه بهم بگن که جانباز بودنت رو قبول نداریم ... یا اگه بگن اونایی که برگه جانبازی تو رو امضا کردن به نظرم قابل قبول نیستند من با این حال خرابم که چشمم سیاهی میره و نمی تونم سرپا بایستم...اگه داغ کنم و اگه میز و صندلی رو سرشون خراب کنم حق دارم. یعنی چی قبول ندارم. شاید تو خدا رو هم بگی قبول ندارم!!"
نمیدونم حق داره یانه ولی من بهش حق میدم.
وقتی داشت بیرون میرفت پدرانه نصیحتم کرد:
"خیلی حواست جمع باشه سر اون کاری که هستی ... حواست جمع باشه که میزان مزایا اونقدر بالا نره که پایین بودن حقوقت به چشمت نیاد!! گاهی وقتا مزایای بالا باعث میشه پایه حقوق پائین پوشیده بمونه...! پس حواست جمع باشه مزایا سرت شیره نماله. اگه فکر کنی که همیشه مزایا هست سرت کلاه میره... اونیکه میمونه حقوق پایه است نه مزایا!"
نمی دونم چرا؟ ولی بعد از شنیدن حرفهای آقای امیری دلم خواست نگاهی به فیش حقوق خودم بکنم. نگاه کردم و ... وای... چه خبره!!! این مقدار بگم که من هیچ حقی ندارم. همش تکلیفه...!! شوخی کردم...!!!
"چهارقل" زده ام به دیوار خانه و خودم در قهوه خانه، نشسته ام و "قل قل قل قل" میکنم.
سوال:
"چهارقل" کدام است؟! آنکه من به لب دارم یا آنکه دیوار خانه را از بلا نگه می دارد!؟
جواب:
ابلها! اولندش، چهار قل نیست و چهار گله. ثانیندش، چارگل نیست و پنج گله! سومندش، پنج گل هم نیست و پنج تنه! حالا تو برای خودت نشستی و داری قل قل قل قل میکنی... ابلها!
پی نوشت:
"قل قل قل قل" ...
" قل قل قل قل"...
"قل قل قل قل" ...
" قل قل قل قل"...
"قل قل قل قل" ...
راستش دارم از فضای مجازی کنده میشم. اصولا فضای مجازی به درد دردمندی نمی خوره. ذاتا این فضا جدی نیست. هزله. شوخیه. قابل اعتماد نیست. شما با نقاب طرفید. صددرصد. فقط نقاب. اگه نقاب شما همراه با علامت خاص و یا کد مخصوص و رمز اختصاصی و ... باشه که فبهاالمراد! اما ... ولی ... اگه نقاب عادی باشه،نقابه. یعنی ؟ بله یعنی فریب.دروغ.خطا. گمراهی.حیرت. بی اعتمادی. جایی که حیاتش وابسته به دروغ باشه جای خوبی نیست. ولو بخواهی از صدق حرف بزنی. دارم از فضای مجازی می رم بیرون.
اینکه میگم دارم از فضای مجازی میرم بیرون یه غلط مشهوره! چرا؟ چون باید بگم از فضای سایبری و اینترنت دارم کنده میشم... وگرنه به هرحال در این زمانه کثیفی که آخرالزمان بی اعتقادی هاست ، همه چی فتنه است. فتنه یعنی فتنه . یعنی بی اعتمادی . یعنی: آهای کاربر زندگی! احتیاط کن . فتنه آخرالزمان دور من و تو رو جوری گرفته که ... نمیشه از فضای نقاب خارج شد!
شاید به زودی کنار بکشم. بازخرید بشم. خسته شدم از دست چهره سازی و نقاب بستن و سیاست ورزی های نسناسانه!!! همه رای به دروغ بزرگ تر میدن! دروغ با دروغ کشتی میگیره و کشتی رو کسی می بره که دروغ تر باشه! دروغ شدیدتر از دروغ های لنگ جلو می زنه! تو دانشگاه و حوزه هنر و هرجای دیگه ای که نقاب ها نمیذارند اسمشون رو ببرم تحلیل ها و تاویل ها و تفسیرها بر مبنای دروغ است . همه با نیت الهی (!) دور دروغ جمع میشن!! سر قبر دروغ شیون میکنن! همه...
دنیایی که بخاطر دروغ حاضرند که سر حق رو ببرند اصلا جای خوبی برای زندگی نیست. این نکته اولین حرفیه که بچه تازه به دنیا اومده با گریه داد می زنه: من از دنیای شما بدم میاد! دنیایی که حسین رو میکشند و سرش را به مهمانی زناکاران می برند! وای که چه گریه شیرینیه اون گریه نوزادانه!
خدایا ماها رو به اون گریه برگردون.
آره عرض میکردم... چی می گفتم!؟ یادم رفت... دروغگو کم حافظه میشه!! ما یادمون میره که چی بودیم و کی هستیم و چی میشیم در آینده .... فضای مجازی و فضاهای مجازی که روز به روز دارند بیشتر میشن، وادار میکنن که دروغگو تر و کم حافظه تر بشی... گفت که اگر مرا از یاد ببری کاری میکنم که خود را از یاد ببری... راست میگویند که دروغگو کم حافظه است... راست میگویند...
ای بابا! چیه هی می پرسی!!؟ چی میگی!؟ (صدای مبهمی از بین جمعیت در حال سوال پرسیدن است . به علت نامشخص شدن سخنان سوال کننده معترض، در نوار کاست موجود، از نگارش متن سوال صرف نظر می کنیم و به پاسخ های استاد بسنده میکنیم. توضیحات مترجم)
بله! بله! آفرین... همینطوره... بله! چه سوال خوبی! چقدر سوال خوب، خوبه!! حتی بعضی وقت ها سوال خوب از جواب هم بهتره... (صدای خنده حضار. توضیحات مترجم)
بله داشتم میگفتم: ما نباید فضای اینترنتی رو به هیچ وجه خالی کنیم. ما باید نگذاریم دشمنان ما و دشمنان حقیقت این فضای خوب رسانه ای رو از دست ما بگیرند. ما اصولا برای اشاعه حقیقت در این دنیا به این وسایل ارتباطی مثل اینترنت و ماهواره و تلویزیون و ... این گونه مظاهر تکنولوژی نیاز داریم. ما به ادبیات نیاز داریم. اینها منبر های قرن فعلی اند. اصولا اینها نشانه ظهورند و ما هم که کشته مرده ظهور... یاد حضرت افتادم. یاد غربت آقا افتادم... (صدای گریه شدید حضار. مترجم هم در حال گریه است...)
روز...حسین
اصل...حسین...حسین
فرع...حــســیــن
غم...حسین
شادی...حسین...حسین...حسین
الله...ح.س.ی.ن
محمد...حسین
علی...حسین
فاطمه...حسین...آه...حسین
حسن...جان حسین...جان
حسین...حسین...حسین...حسین...حسین...
بعد داستان های بقیه الله و مفید و مرکز طبی و شریعتی و آی سی یو و ... ، هنوز نتوانسته ام به حال قبلی ام برگردم در این وبلاگ، که چاه درددلهام بود... انباشته شدن حرفهای نزدنی، خلق آدمی را بااین همه نازک بدنی، چدنی می کند...زبر و وحشی و بی تاب...
آمدم به شاهین نجفی سابق (یابو علفی امروز...) چند فحش خار و خاشاکی و کش دار بگویم و خواهر و مادر و خاله و عمه و کلهن نسوان خانواده اش را به آرزویشان برسانم!
آمدم، ولی ... یاد قصه تلخی افتادم که بادم را خالی کرد.(باد !؟ ...نه! گردباد...) شاید بپرسی چرا...؟
یاد قصه بی غیرتی ابلهانه و بی تعصبی لاشیانه و بی ادبی های ناشیانه ی نان و نمک خورده های بساط دور و بر خودمون افتادم! شاهین نجفی با خرخاکی هایی که یا از لحاظ معرفتی، یبس هستند و یا از لحاظ عقلی ، اسهال دارن چه فرقی میکنه!!؟
ببین! آقای محترم ! (و حتی شما! خانم نجیب و عفیف! شما هم ببین...!)
سی و سه سال و اندی...(اندی یعنی از سقیفه تا حالا!) یه مشت ...ـخل و علاف و کونی بردا و سلاما، پشت چشم نازک کردند و پشت به پشت شیطان ها و شیطون ها! دادند و زرت و زورت و پاتیل پاتیل عرقیجات آبسرداری میل کردند و آروق های سه بعدی زدند که ... که: "وحدت شیعه و غیرهم" آی... نسناسیه این سیاسی بازیا!! باروت کینه و تبری و خشم و خشونت و غیرت و عصبانیت و چک چک شمشیر و زخم و یقه گیری و دعوا و شلوغ کاری و ... همه اینها رو فراموش کردند. نه فراموش که خاموش کردند. به زور رسانه های مخنث چپوندند به اذهان گل و بلبلی ابنه ای های عالم سیاست که "مرد و نامرد" برابرند! نیستند...
با شمام! آهای بردا سلام ندیده ها!! آهای شاهین نجفی ها و یابو علفی های دور وبر!
با شمام! به خدایی که ازش خبر ندارید قسم میخورم که سفید و سیاه دو تان... خدا و خرما که جفت نمیشن. شیعه های سلام من قول الرحیم و خرخاکی های کونی بردا سلام ندیده (!) هیچ وقت باهم جمع نمیشن...
رفیقی همین شب جمعه شعار می داد: "؟؟مختار ثقفی ... تو؟؟شاهین نجفی" ! یکی از این نشسته پاک های خیلی قابل استفاده(!) گفت: آقایون!نگید بده!
رفیق با غیرت ما گفت: "بد هم باشه میگم!"
بعد به لج اون مخنث ادامه داد: "؟؟مختار ثقفی و؟؟من، تو؟؟؟شاهین نجفی و اونیکه میگه نگو"
خنده ام گرفت. به کنایه ای مصرح گفتم:
"روی؟؟منم حساب کن! حالا راه انداختن کار یابو علفی و اونیکه میگه نگو، با توولی ؟؟؟ نرم تنان خونواده اش با من!"
و در دلم می گفتم:
انشالله!! آنها هم، «یه جوری که نه سیخ بسوزه نه کباب» ، به آرزوهاشون می رسند... انشالله!...

چند وقت پیش، دوست عزیزم شهروز که نام خانوادگی اش همخانواده با نام و کنیه امام دهم ماست پیغامبری کرد و قطعه ای شعر فرستاد که خودش حکایتی بود برای خودش... از کجگردی ایام، حالی برای وبگردی نمانده ... ولی از آن شب تا حال این قطعه شعر را نگه داشته ام تا در وبلاگ محمدرضا منتشر بشود... التماس دعا!
***
ای ذکر لب نبی، حسن جان
ذکر خوش هر شبی،حسن جان
شرمنده زینبی، حسن جان
بهتر زتو موکبی، حسن جان -
- در عالم عشق ، من ندیدم
مظلوم تر از حسن ندیدم!
***